خرید بک لینک
سهلام

این چند وقته انقد که همش اقای پ تو سرم میچرخه احساس میکنم الزایمری تر شدم .

یادم رفته بود بهتون بگم طرح جابر زهرا از مرحله ی شهرستانی هم گذشت و وارد مرحله ی استانی شد :)

روز دوشنبه هم برا دفاع رفته بود .

ان شاءالله استانی هم اول بشه اصلا :) دیگه پر رو شدما

دیگه خبری نیس

اقای پ صبحی رفته بود مدرسه شون و الان خوابه . وقتی خوابه حوصله ام سر میره

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 16:01

من خیلی مسخرم که واسه هر چیز مسخره ای ناراحت میشم بیخیالامروز با اقای پ رفتیم محضر و شناسنامه ها و سند ازدواجمونو تحویل گرفتیم. بعد هم که اومدیم خونه . هممم فک میکنم امروز خیلی روز خوبی بود . از طرفی:خدایا ممنونم برای همه ی محبتت برای همه ی لطفت برای همه ی بخشندگیت زبون من قاصره از بیان شکرگزاری تو

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 2:24

عح مامان چرا دس از گیر دادن بمن بر نمیداره عح

امروز با اقای پ رفتیم مدرسشون . مدیرشون یه اقای صاف و ساده و بنظر کار بلد بود ک کلی ما رو تحویل گرفت و از اقای پ تعریف کرد .

بعدش رفتیم مدرسه من و مدیرمون تا جایی که راه داشت ناز و نوز کرد خخخ

بعد رفتیم اداره

بعد خونه اومدیم

اقای پ تا عصری پیشمون موند .

بعدش رفتیم خونه ی داییشون برای عرض تسلیت

بعدش مامان دعوام کرد

دیگه داره روانیم میکنه

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 2:00

امروز 17 خرداد من و اقای پ به طور رسمی عقد کردیم. ووی دیشب که اقای پ خونمون بود و من داشتم با مامان سر نذاشتن فیلم دوربین صحبت میکردم یهو اقای پ اومد میانجی گری کنه و منم ناخوآگاه بهش گفتم تو چی میگی و همین شد ماجرای قهرمون . اقای پ بهش برخورد و ا اون بدتر قهر کردن من بود که تا امروز ظهر ادامه داشت

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 0:37

خب از ظهری که آقای پ با داداشش رفتن کوه برای نمیدونم چه کاری .

شب هم که طفلک رسید خونشون و تا اومدیم دو کلوم چت کنیم یهو اقای پ غیب شد.

و بعد پیام داد که مادربزرگش فوت کرده و همه رفتن اونجا :(

اونروزی که گف چهارشنبه نکبت گرفتم برا عقد میگفتم وا چرا صبر نکردی تا روز میلاد که فرداس . و مادربزرگ نیس . خدا رحمتشون کنه .

طفلکی اقای پ

طفلکی مادرش

طفلکی من

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 0:37

مامان چند وقته هی اعصاب منو خط خطی میکنه امروز رفتیم خرید پارچه و ا اونور رفتیم خونه شهری خانم تا ظرفای ملامینی که برا بله برون آورده بود رو براشون ببریم . نزدیکای افطار برگشتیم و دیدیم سماور سوخته .مامانم نه میذاره نه بر میداره میگه بعداز ظهر که خاله دلکش اومده بود و تو براش چای ریختی رو شمعک نذاش

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 0:37

خب سلام علیکم یه هفته ای از محرم شدن منو اقای پ میگذرهامروز صب که سر راهش میاد دنبال مامان و تا محل کارش میبردش، مامان بهش میگه امروز بیا و با خانومت برین برین یکم بچرخین . اخه یبار بعد مدرسه تا جنگل رفتیم مامان زنگ زد گفت زود بیاین خونه و گیر داد خخخ مامانم از بابا گیر تره . خلاصه منو اقای پ کلی تع

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 0:04

دیشب آقای پ و مادرش و داییشو داداشاش اومدن خونمون

درباره مهریه و این جور چیزا حرف زدن

و همه چی به خوبی تموم شد

و قرار شد دو هفته دیگه عقد باشه

و من هنگیدم

اصلا من اینو میخوام واقعا؟؟؟

یه حس بدی دارم

:(

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 0:27

فاطمه خانوم جانم ، صنوبر جانم ممنوووونم که با حرفای خوبتون آرومم کردین

نمیدونم چرا اینطوری شدم .

مثلا الان نه استرس دارم نه ناراحتم

ولی یهو جوگیر میشم میگم نکنه دارم اشتباه میکنم

میترسم

آقای پ خیلی ذوق داره . از اون شب که اومده تو پوست خودش نیس همش داره پر پر میزنه

اون ذوقی که اون داره رو من ندارم

من فقط از ذوق اون ذوق میکنم

دعا کنید گند نزنم

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 0:27

سهلام علیکم :)خوب باشید همیشه دوستای من مخصوصا فاطمه خانوم جان ، صنوبر جان و آقای عنایت . خب این چند وقتی ک نتونسم بنویسم خیلی اتفاقا افتاده که برجسته هاشو مینویسم . یکیش اینکه هرچی خواستم خبرو نگه دارمو دوستامو یهو سوپرایز کنم نشد . دو روز پیش بود فک کنم که ساعت 7.5 وقتی تو مدرسه بودم ماهو بهم زنگ

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 0:27

چرا آدم بیکار میشه حوصله اش سر میره

امروز امتحانات تموم شد

خانم مدیر ب بچه های نمونه جایزه داد و ناراحت شدم ک چرا اسم 3 تا از شاگردامو ندادم .فقط ی درسشون رو خ گرفته بودن.

خودم براشون جایزه میگیرم میدم بهشون ک غصه نخورن

فردا میریم خرید . یه جوریه برام . مثلا دوس دارم یه نشون خوشگل و قیمتی بگیرن برام خخخ ولی خو خجالت میکشم . مثلا ممکنه وقتی فروشنده قیمت رو میگه و دیدمرونه بگم من نه اینو نمیخوام ...البته سعی میکنم نگم :)))خو چیه دوس داررررررم عح

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 0:27

امروز من و مامان و آقای پ و خواهر کوچیکشون راهی خرید شدیم . خواهر کوچیکه خیلییی مهربونه . امیدوارم همیشه اینجوری بمونه.قرار بود مادرشون هم بیاد خدا رو شکر که نیومد وگرنه اسیر میشد با ما . از صب تا غروب داشتیم خرید میکردیم . صبی زنگ زد معذرت خواست و گفت عروسش که پا به ماست حالش خوب نیس و نمیتونه تنها

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 0:27

عح

اقای پ از صبحی زود و با همون جون خسه رفته پای صندوق و هنو برنگشته

امشب زهرا به بچه ها گفت ماجرای اقای پ رو

حالا دعوتشون کردم که بیان دیگه .

نمیدونم چرا از دوستام میترسم خخ

اقای پ زودتر بیا دیگه

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 0:27

هم اکنون اقای پ و داداش احمدش خونه ی ما هستن . از اونطرف علی و هادی هم اینجان.

یعنی سابقه نداشته یبار اقای پ بیاد اینجا و ما مهمون نداشته باشیم .

4. دیدار

15. صحبت

23 . اصلی

. : با مامانش

. : بعد خرید

امروز چندمه ؟ با داداشش

خب امروز ششمین باریه که اومده خونمون

:)

فردا کلی کار دارم تو مدرسه که هیچ کدومو انجام ندادم

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 0:27

امروز صب خانم ش منو کشید یه گوشه و گفت چ خبرا؟ سرت شلوغه؟ خلاصه اینکه چون اقای پ با آقاش دوسته از ماجرا خبر داشت و تبریک گفت و گفت برا عروسی اگه تو دعوتم نکنی از اونور اقات اقامو دعوت میکنه . خلاصه ذوق اون بیشتر از من بود. امروز روز بدون کیف بود و بچه ها هر کار دلشون میخواست کردن . و مدرسه تموم شد .

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 0:27

به نام خدا

شلام

دیروز مراسم بله برون و محرمیت با موفقیت انجام شد . از خوبی های جشن دیروز اومدن مصوم و ماهی بود که خیلی خوشحالم کردن . و از بدی هاش این بود که چون عروس شهری خانوم یکم بیشتر از حد معمول خودم ارایشم کرده بود احساس خیلی بدی داشتم و حس میکنم توی عکسا عین گلابی افتادم .

حال مادر بزرگ همونطوریه . توی کماست . من فقط میتونم دعا کنم که خدا خوبش کنه هرچند که علم امروز میگه که خوب نمیشه ولی همه چی دست خداست

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 0:27

خدا رو شکررررررررررر مادر بزرگ اقای پ امروز به هوش اومده و حتی گفته بهم غذا هم بدین (^-^)انقدر خوشحالم که حد و اندازه نداره هیچوقت از رحمت خدا نا امید نشیم به خودم میگم که یادم نره خب از خاطرات : دیروز و امروز با اقای پ تا مدرسه رفتم و برگشتم. دیروز منو تا مدرسه خودشون برد و برام دوتا جوجه اردک خری

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 0:27

صفحه بندی